تبلیغات
ایرانیکا - بودا و مرد جوان

تجهیزات

آرشیو موضوعی

آخرین پست ها

اخبار خودرو

آرشیو

صفحات جانبی

لیست آخرین رویدادها

کتاب و نشریات

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

نمایشگاه ها | همایش ها | کنفرانس ها | سمینارها

سایت صنعت ایران

بودا و مرد جوان

نیكی‌های هر كس به سود خود او و بدی‌های و زشتی‌هایش به زیان خود او خواهد بود.

 «بقره – 286»

 

 «بو.دا و مرد جوان»

 روزی مردی جوان در حالی كه زار زار می‌گریست به نزد بودا آمد. بودا از او پرسید: «چه شده جوان؟»

 «استاد دیروز پدر پیرم مُرد.»

 «خوب چه می‌شود كرد؟ اگر او مرده است گریه دوباره زنده‌اش نمی‌كند.»

 «بله، استاد می‌فهمم گریه پدرم را باز نمی‌گرداند. ولی من با تقاضای مخصوصی به نزد شما آمده‌ام. خواهش می‌كنم برای پدر مرحومم كاری انجام دهید.»

 «هان؟!‌ از دست من برای پدر مرحوم تو چه كاری ساخته است.؟»

 «استاد خواهش می‌كنم كاری بكنید. شما كه آدم پُر توانی هستید حتماً كاری می‌توانید بكنید.»

 «بسیار خوب، برو بازار و دو عدد كوزه‌ی گلی بخر.»


 مرد جوان خیلی خوشحال شد. فكر كرد بودا قبول كرده است كه مراسمی برای پدرش انجام دهد. به سمت بازار دوید و با دو كوزه بازگشت بودا گفت: «خیلی خوب یكی از كوزه‌ها را با روغن پُر كن.»‌ مردجوان این كار را انجام داد. «كوزه‌ی دیگری را با سنگ ریزه پُر كن.» مرد، این كار را هم انجام داد. «حال كوزه‌ها را در حوضی كه آنجاست بگذار.» مرد جوان هم، چنین كرد. هر دو كوزه به ته حوض فرو رفتند. بودا گفت: «حالا،‌ چوبدست بزرگی بیاورد. با آن به كوزه‌های بزن و آن‌ها را بشكن.» مرد جوان خیلی خوشحال بود، فكر می‌كرد بودا در حال اجرای مراسمی شگفت انگیز برای پدرش است.

 مرد جوان در حالی كه طبق گفته‌ی بودا چوبدستی را برداشته بود ضربه‌ی محكمی زد و هر دو كوزه را شكست. بالافاصله روغنی كه در یكی از كوزه‌ها بود، بالا آمد و بر سطح آب شناور شد. سنگریزه‌های كوزه دیگر بیرون ریخت و در ته حوض باقی ماند.

 آنگاه بودا گفت:  «خوب مرد جوان این هم كاری كه من انجام دادم. حالا همه را خبر كن و به آن‌ها بگو شروع به نیایش و سرود كنند»

 «ای سنگریزه‌ها به سطح آب بیایید. به سطح آب ببایید!‌ ای روغن ته نشین شو، ته نشین شو!»

 «استاد شوخی می‌كنید! چطور چنین چیزی امكان دارد؟ سنگریزه‌ها از آب سنگین‌ترند. آن‌ها در ته حوض بمانند. نمی‌توانند بالا بیایند. استاد، این قانون طبیعت است! روغن از آب سبك‌تر است باید در سطح آب بماند. نمی‌تواند به ته آب برود استاد این قانون طبیعت است!»

 «جوان تو از قانون طبیعت اطلاع زیادی داری اما این قانون طبیعت را خوب نفهمیده‌ای: اگر پدرت همه‌ی زندگی‌اش كارهایی انجام داده كه مثل این سنگریزه‌ها سنگین باشد، او موظف به ته رفتن است، چه كسی می‌تواند او را بالا بكشاند؟ و اگر همه اعمالش مثال این روغن سبك باشد، او موظف به بالا آمدن است، چه كسی می‌تواند او را پایین بكشد؟»

منبع: كتاب - شما عظیم تر از آن هستید که می اندیشید - نویسنده: مسعود لعلی

سایت های علمی

لینکستان

دانستنیها

اخبار و مقالات علمی

درباره وبلاگ

مقالات فنی و مهندسی
زندگینامه دانشمندان
مطالب آموزشی
مطالب عمومی
داستان های زیبا
مقالات علمی
سخنان بزرگان
سخنان مشاهیر
مدیر وبلاگ : سایت ایرانیکا

لینکدونی

جستجو

نظرسنجی

  • کدام یک از موضوعات وبلاگ بیشتر مورد علاقه شماست؟








----- banner place -------

نویسندگان